تبليغاتX
دردهای دلِ یک عاشق
داشتم توی خیابون قدم می زدم، بی هدف نبود، جایی کار داشتم، توی یه کوچه‌ی خلوت بودم که یه گربه ای جلوم سبز شد، زیاد قشنگ نبود ولی من مات و مبهوت ایستادم و نگاهش کردم.... اونم وایساده بود و ذل(زل) زده بود توی چشام... نگاهش می کردم ... نگاهم میکرد....  هنوز سی ثانیه نشده بود که گفت: "اُسگول" و راهشو کشید و رفت......
tempfa.com نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 21:0 توسط ارشک | tempfa.com
    عشق من رفتی، باز تنها موندم، تا برگشتنت یه انتظار کوچیکه، کوچیک به چشمِ همه، بزرگ به اندازۀ یه عمر برای من و تو... اما ... اما من انتظار طولانی تری رو  میکشم، انتظاری که نمیدونم پایان داره یا نه، ولی امید به پایانش تحمل همه چی رو ممکن میکنه... کاش من، من نبودم... کاش فقط یه آرزو بودم توی قلبت، اونجوری هیچ وقت جا نمی موندم، هیچ جا تنها نمیموندم...  رفتی، سفرت سلامت، منتظرت میمونم...

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 23:13 توسط ارشک | tempfa.com
    جمعه 6 اردیبهشت 87 روز برگزاری دور دوم انتخابات مجلس، توی تاکسی از میدان ولیعصر تا میدان هفت تیر:

" راننده: اول بخاطر خدا، دوم بخاطر اسلام، سوم بخاطر ایران، چهارم بخاطر خودمون باید رای بدیم... الان که رای بدی انگار از فردا صبح خودت نشستی تو مجلس، اینا نماینده های ما هستن، هر مشکلی داشته باشی میری بهشون میگی برات حلش می کنن، برو بگو گرونیه حلش میکنن، بگو کار میخوام، حلش می کنن ............

من: این همه دوره مجلس تشکیل شد با رای ما، الان دیگه همه مشکلات مردم حل شده دیگه؟ نه گرونی هست نه بیکاری...

- این چه حرفیه میزنی، الان همه آسایشی که داریم رو اینا برامون فراهم کردن، اینکه الان امنیت داریم نتیجه زحمت همیناست...

- کدوم آسایش حاج آقا، 7 صبح جمعه هم شما تو این سن نباید تو خونتون آسایش داشته باشین و بتونین استراحت کنین؟ بس نیست این همه عمرتون رو کار کردین؟

- من 60 سالمه، 60 سال دیگه هم کار میکنم، نباید از کار فرار کرد، برید کار کنید، تا 80 سالگی کار کنید بعد خونه میخرید...

( من توی دلم، خونه رو تو 80 سالگی می خوام چیکار )

بازم خودش ادامه داد: فقط نرید توی این شرکتا کار کنید با ماهی 200 هزار تومن حقوق، برید تو خیابون حمالی کنید روزی 40-50 تومن دستتون رو میگیره، راحت زندگی کنید، چیه نکنه میخواید کار نکنید، خونه و ماشین هم بهتون بدن که برید دختر بازی؟! "

اول صبح گند زد توی اعصابمون رفت، اه...
 
tempfa.com نوشته شده در شنبه 1387/02/07ساعت 11:54 توسط ارشک | tempfa.com

بازم یه تعطیلات طولانی، عیده؟! فرقی نمیکنه، بدون تو اینم بی معناست، تا اطلاع ثانوی عید تعطیل...

"تو را من چشم در راهم شبا هنگام

که می گيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها رنگ سياسی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام.

گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم ."

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 0:47 توسط ارشک | tempfa.com
سلام،
میدونم این بحث دیگه خیلی تکراری شده، اما ماجرا از اونجا شروع شد که...
دیروز من یه اس ام اس خیلی ساده فرستادم خدمت دوست عزیزم که خلاصه اش میشه ولنتاین مبارک، جواب اومد که مگه این روز مبارکه که داری تبریک میگی؟! جالبه؟! نه، گند زده شد تو حال و اعصاب و همه چی من...
رفتم تحقیق کنم که ببینم مبارکه یا نه، ما هم که یه منبع تحقیق بیشتر استفاده نمیکنیم و اونم ویکیه. تو ویکی راجع به ولنتاین کلی افسانه نوشته، که انصافا و بقول خود ویکی توی هیچ کدومشون نمودی از رومانس وجود نداره، خودشون نمیدونن چی شده که این روز شده روز عشاق، البته بیشتر اونجوری که نوشته روز دوستهاست (هر نوع دوستی) که گل و شکلات بینشون رد و بدل میشه.
اما به این نتیجه رسیدم که راست میگه، همچین چیزی که نه سرش معلومه نه تهش که تبریک گفتن نداره، اونم ما که دیگه این جشن هیچ ربطی بهمون نداره.
در آخر برای اینکه بحث طولانی نشه، میگم که یه نسخه ی کاملا ایرانی از این جشن عشاق هم وجود داره که بهتره اگه تا حالا منابعش رو نخوندین، لطف کنید و بخونید.
اسپندگان (سپندارمذگان) ویکی
اسپندگان (سپندارمذگان)

tempfa.com نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 20:5 توسط ارشک | tempfa.com

    نمیدونم زندگیم داره به کدوم جهت پیش میره، یعنی میدونما، ولی نمیدونم این جهتی هست که دلم میخواد یا نه؟! هیچوقت دلم نمیخواسته زندگیم عادی و تکراری بشه، ۱۲ سال مدرسه، بعد دوباره ۴-۵ سال مدرسۀ سطح بالاتر، اواخرش یه ازدواج، از اون به بعد باز یه مدرسۀ دیگه که مثلا سطحش خیلی از قبلیا بالاتره، اما این دفعه همراه با جون کندن بسیار بسیار زیاد به خاطر زندگی دو نفره. یه کم بعد، صبح تا شب جون کندنِ دو نفره واسه تامین یه زندگی سه نفره!! که چی؟! مثلا یه همچین زندگی خیلی حال میده؟ سخته.... سخته که ببینی روز به روز داری به سمتی پیش میری که دوست نداری!

    حالا از همۀ اینایی که گفتم اگه ازدواج رو برداری، از نظر من به یه ایده‌آل میرسی! اما مگه میشه اون یکی رو حذف کرد، مگه اینجا، تو ایران، میشه بدون اون زندگی کرد؟ میشه، اما باید از خیلی چیزا گذشت، قیمتش خیلی زیاده و گرنه میشد. اما تو همون زندگی بالایی،اگه بازم میشد این عامل مزاحم رو کمی عقب انداخت خیلی خوب بود، مثلا ۳ سال، باز هم همچین زندگی رو میشه تحمل کرد، بالاخره باید آدم به یه موقعیت استوار برسه واسه ازدواج یا نه؟ خوب تا بعد از کارشناسی ارشد که آدم نمیرسه، بعدش هم بزور ممکنه برسه.

    راجع به این تز آخر میدونی چی میگن؟ میگن آدم دیگه اون موقع زندگیشو با شور و حالی که الان داره شروع نمیکنه! خوب به درک، آدم زندگیشو بدون شور و حال جوونی شروع کنه بهتره یا اینکه اول جوونی خودشو بدبخت کنه؟! تو این مملکت خداروشکر انقدر به جوونا میرسن که همه میتونن با یه عالمه پشتوانه اول جوونی زندگیشونو شروع کنن... اما خوب چند وقت بعد، خیلی زود تمومش کنن...

   امیدوارم یه حالت میانه این وسطا پیدا بشه، الان نشد عیبی نداره، تا چند سال دیگه لااقل پیدا بشه.

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت 17:48 توسط ارشک | tempfa.com

   اعتماد چیه؟ برامون مهمه که بقیه بهمون اعتماد دارن یا نه؟ اگه آره، اصلا چرا مهمه؟

   امروز توی جمع دوستان، صحبت در این باب بود که آقایون حرفاشون رایحه‌ای از انحرافات اخلاقی داره و خانم‌ها اسوۀ اخلاق هستن و...، آقایون در حال دفاع بودند که: "ما اگر هم در حرفهایمان انحرافاتی پیداست، نه نشان آنست که انحرافات اخلاقی بسیار داریم، که آن را گواه است که هر چه هست و نیست، پیداست...." که یکی از دوستان گفت: "من که نمیتونم مطمئن باشم از این امر....." ،یعنی محترمانۀ : "شما همه ...... تشریف دارید"

   به نظرم حرف سنگینی بود، یه کم هم بهم برخورد، یعنی ما که در تمام این یک سال و اندی که با این دوستان آشنا شدیم، تمام تلاشمون بر این بود که حس بی اعتمادی رو از اونا دور کنیم، اینقدر ناموفق عمل کردیم؟! من که دارم از نزدیک میبینم که کوچکترین غرضی که حاکی از انحراف اخلاقی باشه بین بچه هامون نیست... پس چرا این باور هنوز تصحیح نشده؟

   خلاصه از اون موقع این موضوع فکرمو مشغول کرده بود، من فکر می‌کردم توی جمع خودمون اعتمادی بالاتر از اینا وجود داشته باشه... چرا اشتباه می کردم؟! (شاید به دلیل خوشبینی بیش از اندازه   )

اگه می خوای صدای شکستن قلبم تو آسمونا بپیچه، نیازی نیست بگی از من خسته‌ای، نیازی نیست بگی دوستم نداری، حتی نیازی نیست بی دلیل ترکم کنی...............فقط کافیه نشون بدی بهم اعتماد نداری.....

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 0:29 توسط ارشک | tempfa.com