نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 21:0 توسط ارشک
|

نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 21:0 توسط ارشک
|

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 23:13 توسط ارشک
|

نوشته شده در شنبه 1387/02/07ساعت 11:54 توسط ارشک
|

بازم یه تعطیلات طولانی، عیده؟! فرقی نمیکنه، بدون تو اینم بی معناست، تا اطلاع ثانوی عید تعطیل...
"تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها رنگ سياسی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم.
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام.
گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم ."
نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 0:47 توسط ارشک
|

نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 20:5 توسط ارشک
|

نمیدونم زندگیم داره به کدوم جهت پیش میره، یعنی میدونما، ولی نمیدونم این جهتی هست که دلم میخواد یا نه؟! هیچوقت دلم نمیخواسته زندگیم عادی و تکراری بشه، ۱۲ سال مدرسه، بعد دوباره ۴-۵ سال مدرسۀ سطح بالاتر، اواخرش یه ازدواج، از اون به بعد باز یه مدرسۀ دیگه که مثلا سطحش خیلی از قبلیا بالاتره، اما این دفعه همراه با جون کندن بسیار بسیار زیاد به خاطر زندگی دو نفره. یه کم بعد، صبح تا شب جون کندنِ دو نفره واسه تامین یه زندگی سه نفره!! که چی؟! مثلا یه همچین زندگی خیلی حال میده؟ سخته.... سخته که ببینی روز به روز داری به سمتی پیش میری که دوست نداری!
حالا از همۀ اینایی که گفتم اگه ازدواج رو برداری، از نظر من به یه ایدهآل میرسی! اما مگه میشه اون یکی رو حذف کرد، مگه اینجا، تو ایران، میشه بدون اون زندگی کرد؟ میشه، اما باید از خیلی چیزا گذشت، قیمتش خیلی زیاده و گرنه میشد. اما تو همون زندگی بالایی،اگه بازم میشد این عامل مزاحم رو کمی عقب انداخت خیلی خوب بود، مثلا ۳ سال، باز هم همچین زندگی رو میشه تحمل کرد، بالاخره باید آدم به یه موقعیت استوار برسه واسه ازدواج یا نه؟ خوب تا بعد از کارشناسی ارشد که آدم نمیرسه، بعدش هم بزور ممکنه برسه.
راجع به این تز آخر میدونی چی میگن؟ میگن آدم دیگه اون موقع زندگیشو با شور و حالی که الان داره شروع نمیکنه! خوب به درک، آدم زندگیشو بدون شور و حال جوونی شروع کنه بهتره یا اینکه اول جوونی خودشو بدبخت کنه؟! تو این مملکت خداروشکر انقدر به جوونا میرسن که همه میتونن با یه عالمه پشتوانه اول جوونی زندگیشونو شروع کنن... اما خوب چند وقت بعد، خیلی زود تمومش کنن...
امیدوارم یه حالت میانه این وسطا پیدا بشه، الان نشد عیبی نداره، تا چند سال دیگه لااقل پیدا بشه.
نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت 17:48 توسط ارشک
|

اعتماد چیه؟ برامون مهمه که بقیه بهمون اعتماد دارن یا نه؟ اگه آره، اصلا چرا مهمه؟
امروز توی جمع دوستان، صحبت در این باب بود که آقایون حرفاشون رایحهای از انحرافات اخلاقی داره و خانمها اسوۀ اخلاق هستن و...، آقایون در حال دفاع بودند که: "ما اگر هم در حرفهایمان انحرافاتی پیداست، نه نشان آنست که انحرافات اخلاقی بسیار داریم، که آن را گواه است که هر چه هست و نیست، پیداست...." که یکی از دوستان گفت: "من که نمیتونم مطمئن باشم از این امر....." ،یعنی محترمانۀ : "شما همه ...... تشریف دارید"
به نظرم حرف سنگینی بود، یه کم هم بهم برخورد، یعنی ما که در تمام این یک سال و اندی که با این دوستان آشنا شدیم، تمام تلاشمون بر این بود که حس بی اعتمادی رو از اونا دور کنیم، اینقدر ناموفق عمل کردیم؟! من که دارم از نزدیک میبینم که کوچکترین غرضی که حاکی از انحراف اخلاقی باشه بین بچه هامون نیست... پس چرا این باور هنوز تصحیح نشده؟
خلاصه از اون موقع این موضوع فکرمو مشغول کرده بود، من فکر میکردم توی جمع خودمون اعتمادی بالاتر از اینا وجود داشته باشه... چرا اشتباه می کردم؟! (شاید به دلیل خوشبینی بیش از اندازه
)
اگه می خوای صدای شکستن قلبم تو آسمونا بپیچه، نیازی نیست بگی از من خستهای، نیازی نیست بگی دوستم نداری، حتی نیازی نیست بی دلیل ترکم کنی...............فقط کافیه نشون بدی بهم اعتماد نداری.....
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 0:29 توسط ارشک
|
