تبليغاتX
دردهای دلِ یک عاشق
اوضاع روحیم خوب نیست، شعر آهنگ امین حبیبی تا حدودی وضعمو توصیف میکنه:


دارم دق میکنم، تحمل ندارم

      دیگه خسته شدم، دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم

      همش فکر توام، همش بی قرارم


بدونه تو کجا برم کنار کی بشینم؟

      تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم؟

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده؟

      به کی بگم یه کم نازم کنه که بم نخنده؟

بدونه تو با کی حرف بزنم دردت به جونم؟

      تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم؟


انتظار واسه سیر دیدن تو، مثل انتظار یه بچه واسه رسیدن تابستونه، دیر میای، ولی خیلی زود میری...

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 22:31 توسط ارشک | tempfa.com
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام
خدا رو می خوام
که فقط تو رو نگه داره برام
tempfa.com نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 0:24 توسط ارشک | tempfa.com
باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای این روز کنار میگذارم، 

امشب اما، همه‌ی جملات فرار کرده‌اند،

حق دارند، میدانند در مقابل زیباییت هیچ ندارند ...

     چاره‌ای نیست، همینطور بی‌هوا میگویم،

                            دوستت دارم بهترینم، تولدت مبارک

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 21:59 توسط ارشک | tempfa.com

باشه عزیزم، می نویسم، فقط تو بگو از چی!

    از این بنویسم که الان نصف شبه و دارم واسه پروژه‎ی یه درس دو واحدی جون میکنم؟ یا از اینکه الان بعد از یه هفته تونستم بیام خونه؟ چطوره از این بگم که دارم مثه اسب (بلا نسبت خوانندگان محترم) کار میکنم، اینکه واسه‌ دیروز (سه‌شنبه) باید تکلیف درس OS رو تحویل میدادم و ندادم، یا واسه‌ی یکشنبه باید همین پروژه‎ی اولی که گفتم رو تحویل بدم و وقت واسه تکمیل کردنش ندارم. اینکه واسه دوشنبه باید تکلیف DB بدم و وقت ندارم بنویسم، اینکه همون دوشنبه‌ی مزخرف امتحان میانترم دوم درس مزخرفتر فیزیک2 رو دارم و امروز کاملا متوجه شدم هیچی حالیم نیست؟ از اینکه وسط نوشتن این پست بامداد اضافه کرد: "واسه یکشنبه باید تکلیف درس نرم‎‌افزار رو هم تحویل بدیم" یا اینکه یه هفته‌س تورو ندیدم و دارم میمیرم؟ از اینکه آخرین باری که تورو دیدم حتی اینقدر با هم نبودیم که از دیدنت یه ذره سیر بشم یا از اینکه خیلی دوسِت دارم؟ از این بگم که در عین حال که تورو دارم، تورو ندارم، یا از اینکه........ دیگه ولش کن، بسه.

 ببخشید غر زدم، فشار اومد...

پ.ن. جهت دیدن جوابیه‌ی "خودم" به "خودم" رجوع شود به کتاب "اضرابُ فِی الامثال" فصل طاووس و هندوستان

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20ساعت 0:53 توسط ارشک | tempfa.com
شاید آخرین سلام تو این وبلاگ،
    دفعات قبل که اینجا مطلبی مینوشتم، با این دید بود که تو نمی خونیش، اما اینبار فرق میکنه، میدونم که تمام پستهای قبلی رو خوندی و احتمالا منتظر این یکی هستی... پس این یکی رو یه راست واسه خودت مینویسم...
    1، 2... 3، به همین سرعت، ولی نه به این آسونی، 3سال گذشت، از اون روزی که واسه اولین بار به قصد ادامه دادن رابطه‌مون با هم قدم زدیم، من به قصد تنوع، تو به قصد کل‌کل! می‌خوام بدونی که از اواسط سال دوم، تو بهترین دوستِ من بودی، چیز زیادی وجود نداشت که در مورد همدیگه ندونیم، یا نخوایم به هم بگیم و فاصله‌مون هر لحظه کمتر میشد، حالا دیگه هر لحظه به تو فکر میکنم، رسیدن به تو واسم مهمترین هدف شده و همۀ کارام در جهت این هدف قرار گرفته.
    یه چیزه دیگه، حالا دیگه فکر میکنم اونقدر به هم نزدیک هستیم که نخوام چیزی رو اینجا بنویسم، قبلا فقط بعضی از درد و دلامو اینجا میگفتم، بقیه رو با تو در میون میذاشتم، حالا دیگه فقط تویی...
    اما مهمترین حرفم، ازت ممنونم، بخاطر همۀ صبوریت، همۀ محبتتات، و همۀ این روزا که باهام موندی...
    راستی گلم، اینبار ازت میخوام نظرتو راجع به این "شاید آخرین پست" تو نظرات بنویسی.
واسه همیشه دوسِت دارم، به امید ابدیت عشقمون...

---------------------------------------------------------------------------------
ببخشید که نتونستم تا 1387/8/7 صبر کنم
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06ساعت 0:1 توسط ارشک | tempfa.com
    هنوز سه سال نشده بود، اونقدر به هم نزدیک شده بودیم که حس می کردیم امکان نداره بتونیم یه لحظه دوری هم رو تحمل کنیم، طاقتم تموم شده بود، اونم طاقت نداشت، راهی نبود، فکر میکردیم نیست، سنت دیرینه‎ی قَبَلتُ مثل همیشه تنها راه ادامه‌ی رابطه حساب میشد، فکر میکردیم زندگی اونقدرا هم که میگن سخت نیست، میشه یه جوری جمع و جورش کرد...

    هنوز هم سه سال نشده، همونقدر به هم نزدیکیم، ولی فهمیدیم، شاید به زور چون نمیخواستیم بفهمیم، ولی فهمیدیم که نه، مشکلات بزرگتر از اونی هستن که دوتا جوون بتونن راحت ازشون رد بشن، هرچقدر عاشق، هر چقدر دلبسته، هر چقدر توی تصمیم راسخ، میشه بهتر فکر کرد، میشه یه بار دیگه همه چیز رو مرور کرد و فهمید، الان خیلی زوده...

    فکر میکردیم، ما میخوایم، پس میتونیم انجامش بدیم...
    حالا فکر میکنیم، ما میخوایم، پس عاقلانه‎ انجامش میدیم...


tempfa.com نوشته شده در یکشنبه 1387/06/17ساعت 21:18 توسط ارشک | tempfa.com
داشتم توی خیابون قدم می زدم، بی هدف نبود، جایی کار داشتم، توی یه کوچه‌ی خلوت بودم که یه گربه ای جلوم سبز شد، زیاد قشنگ نبود ولی من مات و مبهوت ایستادم و نگاهش کردم.... اونم وایساده بود و ذل(زل) زده بود توی چشام... نگاهش می کردم ... نگاهم میکرد....  هنوز سی ثانیه نشده بود که گفت: "اُسگول" و راهشو کشید و رفت......
tempfa.com نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 21:0 توسط ارشک | tempfa.com